X
تبلیغات
ادبی
با سلام خدمت همه دوستان عزیزی که به ما لطف و ارادت قلبی دارن.-چند گاهی بود که به دلیل مشغله کاری نتونسته بودم به وبم سر بزنم و پست جدیدی بذارم اما این بار اومدم که دیگه امیدوارم زیاد ازش فاصله نگیرم
+ نوشته شده توسط صادق مهرانی در سه شنبه نهم اسفند 1390 و ساعت 23:59 |
شاید نوشتن داستان و شرح حال معلم و آموزگاران کار بس دشواری باشد که از عهده این حقیرو سطر های این وبلاگ  خارج است اما برابر بودن امروز با ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۰ یعنی سالروز آن استاد فرزانه و نامگذاری آن به روز معلم مرا بر آن داشت تا کاغذ پاره های خود را ورق بزنم ونیز برای اینکه وبلاگم  خالی از عریضه نباشد شرح حالی از مقام معلم دیروز و امروز برای همکارانم به رشته ی تحریر در آورم که امیدوارم نمک خوردن و نمکدان شکستن نباشد چون هنوز هم افرادی هستند که قدردان و ستایشگر این پروانگان به خود تنیده هستندو این است آنچه پیش آمد شما را:

ای معلم

در عبور قرن ها /این چنین وصف تو شد تا انتها

که معلم

نوری از نزد خدا / داور هر ماجرا / بی کران نکته هاست

که معلم

بقچه ای از رازها / شغل او از انبیا / شمعی از مهر و وفاست

که معلم

اسوه ی حجب و حیا / باغبان هر گیا/ ناجی و هم ناخداست

گوش کن جانا معلم را چه شد

نور تو تاریک شد / قصه ات باریک شد/ کشتی ات در گل نشست / غنچه هایت گل نبست / نکته هایت رو به پایان می رود / رازهایت سر به پنهان می نهد

ای معلم

قصه ات را گوش کن / جام زهر رنج هایت نوش کن / شعله ی شمع درون خاموش کن

ای معلم

بقچه اسرار تو را سوختند/ پرده ی حجب و حیایت دوختند/ استخوان پخته ات را کوفتند

ای معلم

گوییا که ملک دارا بوده ای / در تحمل سنگ خارا بوده ای / برگمانم شمع هر جا بوده ای

لیک افسوس ای معلم

سنگ خارایت دگر چون موم گشت / ملک دارایت دگر چون بوم گشت/ شمع هر جایت دگر چون شوم گشت

هان معلم

کی تورا بر شمع تشبیه داد/ کی تورا بر جمع ترجیح داد /گر تو شمعی پس چه شد پروانگان / گر تو جمعی پس چه شد آن کودکان

نی برادر

تو نه سنگ خار ه ای / نه چو شمع باره ای / تو خود پروانه ای  /در غل و زنجیر این کاشانه ای

+ نوشته شده توسط صادق مهرانی در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 23:42 |
چشم ها را وا کنید

آنچه در اطرافتان مخفی شده پیدا کنید

راز هایی سر به مهر /مهر هایی سر به راز

از زمان هایی دراز / از گذشته تا به حال / از نریمان تا به زال

یک به یک افشا کنید

چشم ها را وا کنید

بشکنید قلب زمین / خفته اسراری درین

نرم نرمک خفته ها را پا کنید/ از درونش دفتر تاریخ را انشا کنید

وای تاریخ

وای این وجدان بیدار زمان/ این نگهبان نخفته از افق تا بیکران

وای تاریخ

وای این داستان آدم است/ داستان سر به مهر نسل های عالم است

وای بر تو

گر بخوانی قصه ننگین خود/یا بدانی رازهای این دل سنگین خود

وای گر فهمی

کآدم از حیوان کمی حیوان تر است/ زانکه در آدمگری کم از خر است

هیچ تاریخی نمی دارد به یاد / خر به جان مرده اش افتاده باد

او که بر مرده ندارد هیچ رحم / وای / کو بر زنده ها دارد چه زخم؟

ای برادر

بشنو از اسرار تاریک زمان/ بشنوآن ناگفته های سر نهاده در نهان

بشنواین را:

کآدم از روز ازل آدم نشد/ چون از  اول در پی نیرنگ بود /درپی تلبیس و جور و جنگ بود/ چونکه از قتل برادر قلب او چون سنگ بود

پس بشویان دست خود

چون

(( آدمیت مرده است  گر چه آدم زنده است))

+ نوشته شده توسط صادق مهرانی در شنبه سیزدهم فروردین 1390 و ساعت 17:48 |
دیشب به یاد رویت راهی دریا شدم

دیدی چه عاشقانه غرق تماشا شدم

راز دل اسیرم با کس دگر مگویید

شاید درون دریا راهی به تو وا کنم

ترسم زقدرت عشق در عمق و سطح دریا

باری دگر سونامی در شهر دل پا کنم

زین سانحه بترسید چون بگذرد زحدش

جبران دگر نگردد وقتی که رسوا شدم

ای بهتر از ترین ها ای ناز نازنین ها

بعد از نبود تو من بی یار و تنها شدم

رفتی چه نازکانه قفل دلم گشودی

با رفتنت حسابی رسوای دنیا شدم

بازا دوباره جانا چون داغ انتظارم

از نو چو باز گردی شاید که برنا شدم

+ نوشته شده توسط صادق مهرانی در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 و ساعت 12:40 |
خوشا عهد وخوشا روزی رسیدن

خوشا شه نامه ای دیگر سرودن

خوشا دیگر یلی را خلق کردن

دوباره رستمی باز آفریدن

خوشا منظومه گویی سر نماید

که پرده از رخ لیلی گشاید

خوشا باربد دگر چنگی بسازد

برای خسرو آهنگی نوازد

خوشا آرش وشی گردون بزاید

که مرز کشورش افزون نماید

خوشا شیران دوباره عزم گیرند

زنو آهنگ جنگ و رزم گیرند

خوشا حافظ تباری دیگر آید

که دیوان غزل از نو سراید

خوشا سعدی دلی گردد پدیدار

گلستانی دگر آرد به  گلزار

خوشا نیما دوباره جان بگیرد

که طرز شعر نو سامان بگیرد

خوشا سینا به دنیا بود اکنون

طبابت را دگر می کرد افسون

خوشا ایدیسونی از نو بزاید

که برقی بر دل و جان ها نماید

خوشا یزدان جهانی خلق می کرد

که آدم را به دور از زرق می کرد

خوشا خوش کامه ای بودم در این خاک

ویا دیوانه ای نادان و بی باک

که هر دم فارغ از افکار و رویا

کنم شادان و خوشدل سیر دنیا

 

+ نوشته شده توسط صادق مهرانی در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 و ساعت 19:49 |
یک شب کنار معشوق تا صبح به سر رساندن

خوش تر که حشمت جم برتخت خود نشاندن

کام از لبش گرفتن چندان بود که گویی

شهد از عسل مکیدن برکام دل چکاندن

یکدم نظر به رویش افسون کند چنانت

کاندر بهشت جاوید چشمان حور دیدن

بوی تن چو سیمش آن سان کند تورا مست

در میکده صبوحی بر جام دل کشیدن

زلف سیاه رنگش چندان بلند باشد

گویی که اول دی شب را سحر رساندن

سیمش چو زیر جامه جلوه کند فروغش

حوران دگر نیاینداز شرم تن به دیدن

صادق به خود بیا که دیدار یار دیدن

ارزد به هر تحمل و رنج دل کشیدن  

+ نوشته شده توسط صادق مهرانی در شنبه بیست و سوم بهمن 1389 و ساعت 23:36 |
آیا بود که ساقی دست دلم بگیرد

در کارگاه معشوق گرد از رخم بچیند

آیا بود که جامش در کام ما بریزد 

 تا صبر دل نشیند این شکوه هم نشاند

گر جلوه ی رخ او گرد چمن چنین است

ترسم که یاد معشوق رخت از دلم بچیند

هر کس به زعم خود شد شیدای چشم ساقی

معلوم ما نشد تا ساقی چه زعم بیند

ساقی تشنه لب خود جام سبو ننوشد

زیرا که عهد بسته درد ستم بداند

صادق به خود نباید این گونه غره گردی

زیرا که شوق ساقی دیهیم جم نماید

 ******************************************************

حیف شد آن روزگاران حیف شد

بارش ابر بهاران حیف شد

آن همه ناز و تنعم در بهار

در عبور مهر و آبان حیف شد

گوی مردی و جوانمردانگی 

 با قیام سربداران حیف شد

خال مه روی گل بستان من

در خم زلف نگاران حیف شد

گلبن احساس و شوق من یزید

 در هجوم بعد حیوان حیف شد

صادقا اندیشه کن که مهر تو 

 در دل آن دوستداران حیف شد


 مدتی هست دراین محبسه زندانم من

وز همه منقطع از خویش گریزانم من

همچو مرغی پر و سر کنده اسیر قفسم

زین قفس تا سحر فجر پریشانم من

صبح امید که در پرده شب پنهان است

تاطلوعی دگرش بی دل و نالانم من

تا وزد باد دی و برگ خزان می ریزد

مضطرب حال و پریشان و هراسانم من

گر همه سرد زمستان به قفس حبس شوم

تا بهاری پس از این واله و گریانم من

تا گلی سرخ دوباره شکفد در گلزار

دم به دم در قدمش شاد و خرامانم من

+ نوشته شده توسط صادق مهرانی در شنبه بیست و سوم بهمن 1389 و ساعت 23:6 |
ای دریغا روزگار

روزگاری که درآن احساس مرد/ گرگ آز و غول شهوت رونق از آدم ببرد

سیر معمولی چنین است روزگار:

کز پس هر فصل دی باشد بهار/از پس هر لیل باشد یک نهار/می شود روشن هوا بعداز غبار/غنچه باشد در پس هر زخم خا ر / گنج باشددر کنار نیش مار

ای دریغا روزگار

گشته ساکن بر خلاف انتظار

کو نمی گردد هوا روشن دگر/غنچه ناید از پس باد سحر/ خرگه شب در وداع تار نیست/ فجر روشن در فروغ یار نیست/ جاده ی لرزان دل هموار نیست/هیچ دل در غم دلدار نیست

ای دریغا روزگار

گوش کس دیگر غمین ضجه ی بیمار نیست/در بهار هیچ باغی سار نیست/از جوانمردی دگر آثار نیست/ در فراق از روی یاران شبنم رخسار نیست/ هیچ آدم بیقرار لحظه ی دیدار نیست

ای دریغا روزگار

هیچ کس در دل ندارد یادی از اسفندیار/ درد رهرو را نداند یک سوار/قدر گل هرگز نداند هیچ خار

ای دریغا روزگار

هیچ بیداری به فکر خفته نیست / هیچ زنده در غم یک مرده نیست/ هیچ نوری در فروغ دیده نیست/ مهربانی ها به دل پاینده نیست

ای دریغا روزگار

فصل ها ساکن شده اندر خزان/ باد سرد دی شده یکسر وزان/ باغ ها دیگر ندارد آن رزان

ای دریغا روزگار

کی وزد باد بهار/ کی بروید لاله اندر کوهسار / کی سراید بلبلی بر شاخسار/ تا که آید سر تمام رنج های بی شمار

ای دریغا روزگار/ای دریغا روزگار/...

منتظر نقد دوستان هستیممممممم

 

+ نوشته شده توسط صادق مهرانی در چهارشنبه بیستم بهمن 1389 و ساعت 15:54 |
دوشنبه شب ۱۱/۵/۸۹

نیمه های شب بود .باخود خلوتی کرده و درونیات خودمو وارسی میکردم که ناگهان صدای پیام گوشی موبایل منو به سوی خودش کشید.وقتی پیامو خوندم از طرف یکی از دوستان مخلص در کنار مرقد مطهر آقا امام رضا (ع)بودکه برا طلب حاجت فرستاده بود  که ناخوداگاه این قطعه بر ذهن خیال پردازم نقش بست:

برایم از ته دل  آرزو کن /  همه ناگفته ها امشب تو روکن

جوار مرقد فرزند زهرا    /     برایم آدمیت آرزو کن

 

+ نوشته شده توسط صادق مهرانی در چهارشنبه بیستم بهمن 1389 و ساعت 15:29 |
کاش می شد در طلوع خنده ها/بهترین لبخند را تقدیم کرد

کاش می شد بهترین احساس را /در غروب قلب خود ترسیم کرد

کاش می شد هر دل بشکسته را/با کمی مهر و صفا ترمیم کرد

کاش می شد قلب ها ی سنگ را/ با نگاه پاک خودتسلیم کرد

کاش می شددر غمستان جهان/ دفتری از غصه ها تنظیم کرد

کاش می شد لحظه های ناب را / بین هم نوعان خود تقسیم کرد

کاش می شددر مقام روی دوست / با همه شرم و حیاتعظیم کرد

کاش می شد معنی عاشق شدن / برتمام عاشقان تفهیم کرد

کاش می شد ازمیان بی دلان / بهترین دلداده را تکریم کرد

کاش می شد از میان قصه ها / داستان عشق را تتمیم کرد

کاش می شد کاش ها را سر برید/.................................

+ نوشته شده توسط صادق مهرانی در شنبه شانزدهم بهمن 1389 و ساعت 22:23 |


Powered By
BLOGFA.COM